توت ها دارند شیرین می شوند
با من قرار بگزار
گوشواره های گیلاست را بپوش
چشمهای قهوه ایم را می اورم
من فکر می کنم گنجشک ها و سنجاب ها یکدیگر را دوست دارند
ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!nerd مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند! هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!love struck عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!hiro چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!not worthy اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید! (مرگ بر ا س ر ا ئـ ى ل angry) گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!silly کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!time out - New! پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!hypnotized اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!devil انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!d'oh ایران: عاشق تخم مرغ استapplause! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کندparty! عاشق عبارت « خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاسbig grin! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گویدdon't tell anyone! او سه سوته عاشق می شودdrooling! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!broken heart
سلام من با یه عالمه دلتنگی اومدم ...
یک نفر باید آب پاکی راروی دستان سرد من میریخت
دور میزد تمام قلبم را بر تنم حس یک کفن میریخت
یک نفر از تبار خورشیدی که کمی پشت ابرها مانده ست
هی سرک میکشید توی تنم و تعفن بر این بدن میریخت
"آه آه ای خدای پنجره ها! من کسی پشت سایه ها هستم
یک نفر روی سایه ها با کفش با نگاهی که کاملا میریخت
روی نقاشی ای که طرح من است و منم توی تار و پود تنش
عاشقانه قدم قدم ... بر گشت..............................
من نگاهم چقدر سنگین است من طلب دارم از تمام زمین
یک نفر با چه جرعتی ... تا کی روی بختم لجن لجن میریخت؟
آه آه ای خدای پنجره ها ! من کسی پشت سایه ها هستم
آبرویی سیاه ... نفرینی ... آبرویی که مثل من میریخت.

کنار بروید
این مرد از زیتون زارهای مه آلود می آید
از شکاف زنبیل حدس می زنم
باد را دست به سر کرده است!
و شعبده باز دسته گلی را که از میان کلاهش بیرون آورده بود
خرگوش را به زحمت محو کرد و
کبوتر را لابه لای جمعیت به امان خدا ...

سه شنبه ۲۰/۶/۱۳۸۷ سرباز وظيفه مهدي اسحاقي به شهادت رسيد.

چند روزي بيشتر به آخر خدمتش نمونده بود تازه نامزد کرده بود.
چند روزي بود ميرفتم بهش سر بزنم که پيداش نبود
افسر نگهبان گفت چند ساعت مرخصي تو شهري گرفته اما الان ۳ روزه که پيداش نيست
موبايلشم خاموش بود
فکر کردم فرار کرده
جمعه دادستان اومد دنبال من و يکي ديگه از دوستاش مارو برد بيمارستان
با تمام ناباوري مهدي رو ديدم غرق خون يه کم هم شکمش باد کرده بود
نامردا ۲۳تا چاقو بهش زده بودن
شماره خانومشو داشتم زنگ زدم گفتم حال مهدي بد شده بياين زابل ديدنش
خودمم حالم خوب نبود چند روز مرخصي گرفتم اومدم خونه
اما همش فکر ميکنم در باز ميشه و مهدي مياد ميگه بابا باهات شوخي کردم .لباس مشکيهاتو در بيار....
دادستان ميگه دست گروهک تروريستيه عبدالمالک در کاره
براي شادي روح اون عزيز و براي آرامش خانوادش دعا ميکنيم
مهدي جان يادت هميشه تو قلب و جانم زندست
خداوندا آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را که نميتوانم تغير دهم.
و مرد افتاده بود
یكی آواز داد: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود
دوتن آواز دادند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود
ده ها تن و صدها تن
خروش برآوردند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود
تمامی آن سرزمینیان گردآمده
اشك ریزان خروش برآوردند :
دلاور برخیز !
و مرد به پای برخاست
نخستین كـَس را بوسه ای داد
و گام در راه نهاد.
خاموش مي شوي...
كنار دلواپسي گل هاي دامنم! و چكاوك هاي باراني حرف ها...
دو آينه ي تهي..
. تنها برايم مانده است...
از آمدنت...
و لاله هاي ماتي كه روشن مانده اند هنوز...
پرسه هاي تاريك من درآغوشت تكرار مي شود هربار...
وتو خواهي رفت... من تنها پرنده ي اين مزرعه ي صبور...
گندم ها را لابه لاي لبانت مي كارم...
قاليچه ي سياه موهايم...
و ارغوان ترك خورده ي هق هقي خشك شده...
تنها برايم مانده است...
من با پروانه هاي شهر دوست مي شوم...
و تو...
در تمام چراغ محو می شوی
من را فراموش كن...
و آرام بخند...
به اشكهايم...
باور خواهم كرد كه نبوده اي....
و مهتاب ها تاريك اند. سنجاق كن...
بوسه هايم را به پيراهنت تا يادگاري از رد لب هايم را داشته باشي...
آرام بخند...
و در اشك هايم شنا كن. باور خواهم كرد كه روزي تو را باد با خود برد....
فرناز
چهره ات كه مي چرخد درباد...
گيسوانم دلتنگ مي شوند...
آرزوهايمان...و تنديس شكسته ي عشقي خاك خورده...
در چمدانم است.
ساعت ها...
درنبض تند من گم مي شوند...
و فصل ها...
در رفت و آمد باراني تو...
انگشت هايت كه يخ مي كنند در دستانم...
زمستان ها از پيشاني آسمان مي گذرد.
چرخش دامن سرخ بهار ...
در گونه هاي من جلوه مي كند.
و آرامش آبي ساحل ها در عمق چشم هاي تو...
گيسوانم دلتنگ مي شوند....وقتي گم می شوي در باد
فرناز
امروز آدم کشته شد
زیر تیر چراغ برق
خالی از چشمی که نظاره کند
و بگوید
چرا
؟
امروز آدم کشته شد
و آدم زن بود
مگر زن هم آدم می شود
؟
حلقه اش کردند
بر آدم
با مهری معیین و مدتی معلوم
تا پرده اش بدرند و بگویند ما مردیم
و مرد آدم است
همان که زیر باران آمد
همان که حق طلاقش محفوظ است
همان که یک اش ، دو زن می ارزد
زن را نیمه کردند
تا دروغ حلال شود
از خواب می پرم
و دکمه ای غریبه در لابه لای چین و چروک رختخواب
به تعجب وامی داردم
گلی از گلهای ملافه جان گرفته یا
خرسی
چشمهای روشنش را
در خوابهای من گریسته است؟
***
باید که مرده باشم
پیش ازانکه پیراهنت را
از یاد برده باشم ...

نفیسه سادات علوی نسب
همرنگ ارغوان است
حلقه هاي روشن موهايم...
..........
فرشته ي زخمي به روي شانه هايم را به يادت نياور......
مي خواهي برو...
من اينجا نشسته ام...
و تنها بادبادك ابروهايت سردرگمم مي كند.....
خطوط غمگين پيراهنت!
انگاربوي رازقي مي دهد
حرف هايي كه از دامان بلندم فرو مي ريزند...
انگاربوي تمام گلبرگ هاي ميان گونه هام!
نقاشي كن!
انگشتهايم را....
كه جولانگاه معصوم نوازش تمام شعرهاي كاغذي است......
كه يك گنجشك بي بهار است.......
وقتي لابه لاي شاخه هاي زمستاني گم مي شود......
خواب مي ماند و بهار.....
آرام آرام خطوط خيابان را رد مي كند........مي رود///
من همان ام!...
يك گنجشك بي بهار...
كه ني ميزنم در دشت گيسويم!
و آواز مي خوانم در گلويت...
بالهاي مرا ببخش!
فرناز

تو حس بیوه زنان قبائل سحری
که می روی شب تن پوش آسمان بدری
و پرده های سیاهی که می روند کنار
خدا کند که تو از حال صبح بو نبری
خدا کند که نفهمی فروخت جنگل را
دلم شبانه ، به نرخ دو ضربه ی تبری !
چه می شود اگر آهسته تر سحر بشود
که من به خود بزنم تازه انگ بی خبری
گذشته ام ، تو نمی بینی ام میان زمان
مگر که عقربه ها را کمی عقب ببری...
و پشت ثانیه ها شهر نیست ، لازم نیست
تو از ترانه ی سهراب قایقی بخری
تمام ثانیه ها در پی نشان من اند
و متهم شده ام من به جرم خیره سری
بیا و آخر این شاهنامه را بنویس
به شیوه ای که نباشد در آن ، زمان اثری...
فاطمه دریایی
ته فنجان مرا بنگر....آينده ام را جار مي زند..
يك تبسم تلخ قهوه اي گوشه ي لبانم جاري ست...
حقيقت همين گلبرگ گلهاي بنفشه اي ست كه پرپر شده اند لا به لاي شعرهايم...
حقيقت را از قلب قايق كاغذي كوچكي جست و جو كن كه در آغوشت رها كردم...
فنجان خالي كنارت را ببين...
همين است دردواره ي تنهاي انسان ها...
كه آينده اي نيست....حتي در كوچه سار فنجان ها...حتي در آغوش قهوه ها...
ومن كه
آينده ام ته نشين شده است
در فنجاني لب پريده...
و اكنون به جاده ي دورسويي خيره مانده ام كه شعله هايش تمام تنم را ميسوزاند...
و من آدمكي غمگينم در گندم زار پيراهنت...
مترسكي كه خرمن گندم ها را عاشق است...
آينده ام را بنگر...
تنها همين چند خوشه ي گندم برايم مانده است...
در هجوم آتش ها.........
فرناز

هر چند مجامع بين المللي 8 مارس را تنها به عنوان روز زن مي نامند ، اما نام زن و كلمه مقدس مادر در فرهنگ اصيل ايران اسلامی هم آغوش ياد و خاطره حضرت فاطمه زهرا (س) است.
بنابراين ايرانيان با توجه به اهميت جايگاه زن در خانواده به عنوان همسر و مادر و به پاس گراميداشت روز تولد يگانه دختر پيامبر اعظم ، حضرت زهرا (س) اين روز را به عنوان روز زن و روز مادر اعلام مي دارند .
این رو را پیشایش به مادر خودم و تمامیه مادران دنیا که نفس کشیدن ما از وجود مقدس آنهاست تبریک میگویم.
وقتی محبتت را با همه وجودت به من تقدیم کردی و مرا شرمنده الطاف کریمانه ات کردی و دل قشنگت را مالامال از عشق به من کردی بار دلدادگی را سخت بر دلم نهادی و امانت عشق را در وجودم نهادی و عهد کردم که تکیه گاهت در همه لحظاتت باشم.
ای مادر گیسوان بلند عشق را شانه میزنی در هیاهوی بیعاطفه زمان.
ربوده شدن و به شهادت رسیدن۲۳ نفر سرباز و ۱۱ نفر کادر نیروی انتظامیه ایران توسط بهجت یکی از دست نشانده های امریکا در افغانستان و خلع سلاح کردن دو پاسگاه مرزی انتظامی در دشتک سراوان و ترور دادستان سراوان را به مردم ایران تسلیلت عرض می کنم.
سه شنبه۲۷ خرداد به پاسگاه بش دلبر یکی از پاسگاههای مرزی زابل حمله شد که با هشیاری و شجاعت افراد پاسگاه اشرار مجبور به عقب نشینی شدن.
شنبه۲۴ خرداد اشرار در زاهدان دست به خرابکاری زدن و در پی در گیری سه نفر از مردم عزیزان مجروح شدن و هم اکنون در سیستان و بلوچستان آماده باشه کامل هست.
برای شادی روح شهیدان و آرامش برای خانوادهایشان دعا میکنیم.
از پشت شیشه حرف بزن آدم مجاور را
ترمز بگیر گرم بکن زیر برف عابر را
در روزهای مثل هم قبل از این و قبل از آن
از دست داده ای هیجان های حال حاضر را
با خاطرات یخ زده ی توی مغز معلولت
خاموش کن حرارت بی علت فریزر را
در لابلای فلسفه ی گنگ علت و معلول
پیدا نمی کنند عقب مانده ها مقصر را
.
.
راننده توی فکر همین چیز های پیچیده
حتما سوار کرده سر پیچ بعد شاعر را :
صبحانه ای مفصل ، چایی ، خوراک ِ مانده ی خوک
از خواب پا شده زن تنبل ، به شوهرش مشکوک
شاید به خانه آمده با یک زن ِ حساب شده
بر روی تخت ِ مشت/ترک برف های آب شده
شاید صدای اوست که از خانه ی بغل دستی
ترس از زنان ِ دیگر و سرویس های دربستی
ترس از خودش: صدای ظریفی که شعر می خوانده
ترس از دچار ِ او شدن ِ شوهری عقب مانده
صبحانه ای مفصل ، چایی ، صدای تلویزیون
پاشیده روی تیزی ِ ته ریش مرد املت خون
■
تنها شدیم باز من و ضبط صوت غمگینم
دارم پیاده می کنم از تاکسی مسافر را
از آب و گل که در آمدی
یادت باشد
پنجره هامان خیس خیس اند
روسری ام را بردار
لطیف روی باران بکش
پشت قطره ها را نگاه کن
- من خیس فاجعه ام -
قبل از این که رنگین کمان بیاید
روی شیشه
پشت قطره ها
سالهاست باران گرفته ام
راستی
روسری ام را نمی خواهد بشویی
می خواهم از جنس خودم باشد

کم کم دارد از شعرهایم که
مدام به جان پنجره ها میپرند بدم میگیرد
از قاصدک هائی که مدام
در آغوش این وآن ول میکنم
از چشم هائی که مدام
برایم شب میشوند
من دارم به اندازه ی تمام خودم
موهایم راسفید میکنم
و از شاهراه عرق پیشانی ام به چیزهائی دست میبافم که
حق من نیست
من اصلا حق ندارم
سر روی شانه های کسی شاعر شوم
یا هفت آسمان را گرو چشمانم بگیرم
باید فکری برای شعر هایم بردارم
باید .....

اگر فرصت بود
کیمیای تو
مرا طلا می کرد
اما فرصت نبود ...
تو رفتی
من طلا نشدم
و کسی راز کیمیای تو را نفهمید ...
.
سراسیمه که بر می گردی
از در پشتی
با صورتی که سرخ شده است
و با عجله آرایشش کرده ای
و دست راستت که در جیب
پالتو ات
قایم شده است
- یا گمش کرده ای -
و جیغ گربه ها
که معلوم نیست از لذت است
یا از درد عشق بازی
فریب می خورم
اما
من
عادت کرده ام که به دست چپت اعتماد کنم
و به تمام سهمم از تو
-آن انگشتی که حلقه ای به یادگار در آن کاشته ام-
مزاحم شما شدم
می دانم !
تنها چراغ را روشن می کنم
گل ها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد می روم ...
.
سنت اگزوپری
دیده ای تا به حال
لای پای معجزه را
که هر دم
دستی می شود و به سر پیامبران
سر می خورد
دیده ای تا به حال
پستان آویزان بهار را
که سال به سال
بر فراز این آسمان لعین
به سخره می گیرد
دختران بهار را
دیده ای تا به حال
سوراخ آخر تنه زمان را
که لحظه به لحظه گشادتر می شود
و چون سیاه چال
می کشد تمامان را نفر به نفر
به ترتیب
نزولمان
كوتاه مي شوند شمع ها و
شب تمام نمي شود از ما و
چه بوسه ها كه گم ميشوند ميانِ حرفها و
صبح ،
آفتاب، به شكلِ تو در مي آيد، مثل ماه !
" علي صالحي بافقي"

عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت.
ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.
پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.
***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.
***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.
اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.
مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
***
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.
فرقی نمی کند
برف بیاید
یا باران
می خواهم اینجا بنشینم، به تو فکر کنم
...
سردم نیست
خسته نمی شوم
دلم نمی شکند...
آتشی نمی افروزم
یا به خود نمی گویم :"باید رفت"
بعد از تو دیگر هیچ چیز گرمم نمی کند
حتی کرسی مادربزرگ
حتی شوفاژ خانه پدری
و نه حتی نیروگاه هسته ای
...
وقتی تو نباشی
چه برف بیاید ، چه باران
و چه آفتاب...
من می نشینم به رود خشک نگاه می کنم
سیلابی که در خانه ام جاری کردی
...
تو آفتاب من بودی و ماندی
و من از آسمان نگاهت غروب کردم
و به رود خشک رسیدم
و نارنج ها دیگر بهار نکردند
و مرغان دریایی سرگردان از آسمان کویر گذشتند
و آدم برفی گریانی که پیوسته از خود می پرسید
" وقتی تو نباشی
چه فرق می کند
برف بیاید
یا باران
یا آفتاب "
...
من کنار رود خشک می نشینم و به بهار فکر می کنم.
تیشه به ریشه می زند خنده ی گاه گاه تو
پرازبهانه می شود سکوت بی گناه تو
زلال تر زچشمه ای شبیه عاشقانه ای
کمر به قتل من زده مردمک سیاه تو
گدای کوی عاشقی مست به موی ساحری
اسیر جزر و مد شده شاعرروی ماه تو
های به هوی می دهد کاخ به کوخ می خرد
نعره به کوه می زند شب زده نگاه تو
سوار سرزمین من هم نفس غریب من
زخمه به ساز دل زده شعله ی سوز و آه تو
در امتداد سادگی به روی کوه عاشقی
چه ساده پرت می شود دلم به پرتگاه تو
خیره شده است آسمان به چشمهای عاشقم
طعنه به عشق می زند نگاه بی پناه تو
شکسته هق هق غزل درون بغض خاطره
نگاه خیس شاعری به سایه ی سیاه تو
.
حرف آخر دلم
تو که میخوانی
بدان که هنوز دوستت دارم و بخاطر توست که هنوز می نویسم
روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونه ای از چرخش بماند که من در نزدیک ترین فاصله از تو
مرده باشم ...
سلام
خیلی خوشحالم که سری به کلبه حقیر ما زدید
سعی میکنم مطالبم به روز باشه
و دوست ندارم خونم دلگیر باشه
نظراتتون خیلی دلگرم کننده است
کسی که همیشه نگران ودلواپس شماست![]()

